زندگی دو نفره مازندگی دو نفره ما، تا این لحظه 7 سال و 9 ماه و 2 روز سن دارد
زندگی سه نفره مازندگی سه نفره ما، تا این لحظه 4 سال و 7 ماه و 3 روز سن دارد
زندگی چهار نفره مازندگی چهار نفره ما، تا این لحظه 2 سال و 3 روز سن دارد

هدیه زیبای خدا..لحظه لحظه های داشتن تو

تولدت مبارک خانوم مامان

  بهار زیبای من،دخترکم می‌خواهم امروزم را فقط به تو فکر کنم. به زمانی که چشم گشودی و آغوش زمان ضربان قلبم را با تو یکی نمود و دنیایم با تو آغاز شد و به یمن حضور تو من مادر نام گرفتم. لمس بودنت مبارک           دختر مامان کلی بزرگ شدهههه کلاس میفرستمش خودش تنها میره بعد مامان میره دنبالش این ماه کلاس ژیمناستیک هم میبرمت خداروشکر دوست داری...میرسونمت در کلاست از ماشین پیاده میشی میگی مامان دوستتون دارم دلم براتون تنگ میشه خدافظ کلاس قرآنت هم دوباره از اول این ماه میبرمت متاسفانه چون چند ماه نبردمت سوره هاتو فراموش کردی و دوباره یادآوری میشه برات تا الانم ه...
28 تير 1397

خاطره

سلام دختر قشنگم   بالاخره خوابیدی و من تونستم بیام وبرات بنویسم و چقدر دلم تنگ شده بود برای نوشتن الان ساعت 15 و رب 28 تیرماهه و چقدر دلم هوای دو سال پیش رو کرده   دوسال پیش مثل دیشب ، شب قدر تا صبح دعا و مناجات و قرآن سرگذاشتن و لذت بردن از آخرین ساعات باهم بودن و یکی بودنمون ... یادش بخیر صبح اگه یه ساعتی چرت زدم والا خوابم نمیبرد زودتر از بابایی و مادرجون پاشدم و کارامو کردم وسائل ساکتو یه بار دیگه مرور کردم تنها چیزایی که برام مهم بود که حتما باخودم ببرمشون لباسای نوزادی بود که از کربلا خریده بودم و به ضریح امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل(ع) تبرکش کرده بودم و البته آب زمزم و خاک تربت نمیدونم چرا یه انرژی مضاعفی ...
28 تير 1395

یک ســــــــــــــــــــــــال گذشت

      دخترم يك بهار ، يك تابستان ، يك پاييز و يك زمستان را ديدي زين پس همه چيز جهان تكراريست   جز محبت و مهرباني...       عکسا و قضایای تولد سر فرصت   بعدا نوشت:   پیام نما   وبلاگم:   نی نی وبلاگ(نمیدونستم چجوری عکست رو باید بزارم)     عکسا خیلی تاره ...
28 تير 1394

بهترین روز زندگی

  زهرای من در روز شنبه 28 تیر ماه 1393 مصادف با 21 رمضون 1435 ساعت 4:15 بعد از ظهر در بیمارستان ولی عصر(عج) قدم به این زمین خاکی گذاشت   قد:50 سانتیمتر وزن:2 کیلو و 950 گرم دور سر:35 سانتیمتر     دختر نازم از بهشت زیبای خدا به زمین خوش آمدی         ...
30 تير 1393

چهارمین سالگرد عقد مامان و بابا

سلام گل دختری   امروز 10 خرداد 1393 شما تو دل مامان 33 هفته و 4 روزه که جا خوش کردی ..   چهار سال پیش یعنی سال 1389 مثل امروز مامان و بابا با هم عقد کردن ... عصر یه روز دو شنبه زیبا یه روز قشنگ و خاطره انگیز روزی که دوست دارم بار ها و بار ها تکرار بشه ولی دیگه گذشته و تکرار نشدنیه   مامان جونم برای خوشبختی مامان و بابا دعا کن عزیزم   راستی مامانی از دیروز گلوم درد میکنه نمیدونم بخاطر معدمه یا سرما خوردم ... فقط دعا کن زودتر خوب شم   دوستت دارم دخمل گلمممم ...
10 خرداد 1393

سومین سالگرد بهترین اتفاق زندگیم

سلام گل دختر مامان خوبی؟خوشی؟   امروز 29 اردیبهشت 1393 شما تو دل مامانی 31 هفته و 6 روزه که مهمونی   مامان جونم سه سال پیش مثل امشب توی یک شب زیبای جمعه ، مامان و بابا با هم پیوند مقدس ازدواج بستن و رسما شریک زندگی و یار و غمخوار هم شدن ... و عهد بستن تا عمر دارن در کنار هم باشن و به قول مادر جون که به مامانی گفتن با لباس سفید داری میری و با لباس سفید هم باید برگردی   یه ازدواج عشقولانه و زیبا یادش بخیر .... ازدواجی که شما گل مامان ثمره اون هستی ثمره ای که ما دوست داشتیم زودتر داشته باشیمش ولی خدا به صلاحمون نمیدونست ولی خدا رو شاکریم .... هم من و هم بابایی از داشتنت عزیز دلم   این...
29 ارديبهشت 1393

سلام به شادی بخش زندگیم

سلام عزیییییییییییییییییییز دل مامان جون   مامانی امروز اصلا حال نداشتم بیام ولی چون رفتم بهداشت و صدای قلب نازنینم رو برای اولین بار شنیدم گفتم بیام و برای شما هم بنویسم     ماشا الله ماشا الله چه تکونی میخوردی عزیز دلم   مگه میتونستیم صدای قلبت رو بشنویم؟؟؟؟؟!!!!!   گل مامان ، صدای قلبت رو برای بابایی هم ضبط کردم تا باباجونم بی نصیب نمونه   به بابایی هم هیچی نگفتم تا بیاد و سوپرایزش کنم(یه دفعه به بابایی نگی هاااااااااااااااااا)   راستی مامانی شما امروز 15 بهمن 17 هفته ات کامل شد و به امید خدا فردا هم میری تو هفته 18 و هم ماه چهارت کامل میشه و از روح با برکت خدا...
16 بهمن 1392

سلام خوشگل مامان

سلام مامانی جونم امیدوارم که خوب باشی امروز 3 بهمن سه ماه و نیمت پر شده ...13 روز دیگه چهارت تموم میشه و میری تو 5 ماه به امید خدا   عزیز دل مامان امروز صبح  تو نماز اولین حرکاتت رو احساس کردم باورم نمیشد ...هنوزم باورم نشده ...نمیدونم واقعا تو بودی یا نه.. توهم بود ولی من باور دارم که فرزندم در وجودم وول وول میخوره و من امروز حسش کردم کلی ذوق کردم کلی خدامو شکر کردم نمیدونی چه حسی داره عزیز دلم، مادر شدن و طعم شیرین مادر بودن رو چشیدن اونم مادر موجود زیبا و باهوشی مثل تو نمیدونی چقدر زیباست حس حرکت کردن یه انسان در وجود مادر الان دیگه فقط مونده ببینم فرزندم گل پسره یا گل دختر مادر جونت...
3 بهمن 1392
1